|
قرار های بی قرار وب نوشته های امیر توانا
| ||
|
دلخوشم با نظم ِ گیسویت ، پریشانی چرا ؟! من که مستم با نسیمی ، عطر افشانی چرا ؟! آینه در آینه ، امشب که مبهوت تو ام ماه را آورده ای بر چین پیشانی چرا !؟ گاه می خندی و گاهی اشک در می آوری آه!... عادت کرده ای من را برنجانی چرا ؟ بی تو هی دور و برم ساز مخالف می زنند مثل هر روزت ، قناری جان ! نمی خوانی چرا؟ با وجود سرگرانی های مردم می زنی، بر بساط عاشقیمان چوب ارزانی چرا؟ جای هیزم خاطرات کهنه مان را یک به یک در دل شومینه میخواهی بسوزانی چرا ؟ آخرش می میرم و یک روز می فهمی کسی، مثل من عاشق نخواهد شد ، پشیمانی چرا؟! در کنار من ولی همواره فکرِ رفتنی تازه پیشم آمدی ، قدری نمی مانی چرا ؟ امیر توانا - رشت [ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 1:22 ] [ امیر توانا ]
این روز ها حسابی دلم گرفته. نمی دونم چه حکمتیه .اون قدر خسته ام که دلم می خواد فقط بشینم یه گوشه و غزل غزل گریه بنویسم .
خلاصه بعد مدت ها فکر کردن و شاعرانگی به خرج دادن کار فاطمی امسالم هم نوشتم و همه چی داشت خوب پیش می رفت تا شب که با بچه های هیئت رفتیم مسجد قدس، مراسم فاطمیه . با کلی ذوق و شوق کارم و خوندم و غافل از این که قراره آرش پور علیزاده سالها پیش به زیبایی گفته باشه : «مغز ما را پیاده ... اما نه ، تو که پای سفر نداری که» انگار آب یخ رو سرم ریخته باشن. گفتم کارو شهید میکنم ولی بنظرم رسید که صاحب اثر یه کرمی کرده برای سراییدن کار و این قدر برام مهمه این موضوع که طعنه و کنایه های دوستان رو هم به جان خواهم خرید . و اما کار :
شوق پرواز در سرش اما ، با خودش بال و پر ندارد که خواست کفشی بپوشد و برود ، دید پای سفر ندارد که پدرم مرد سالها جنگ است ، جنگ هایی بخاطر وطنش ولی اکنون بجز تو در این شهر ، کسی از ما خبر ندارد که باز هم دیشب از تو می گفت و ، موج در موج غرق یادت بود در محاق تو دیگر این دریا ، دلبری در نظر ندارد که به هوای تو بر زمین افتاد ، شیشه ی بغض چند ساله شکست با همان اشک و آه ثابت کرد ، عشق ، اما ... اگر ... ندارد که گفتم این قدر بی قرار نباش ، روی سجاده عطر یاس نپاش گفتم و گفتم و نفهمیدم ، حرفهایم اثر ندارد که باز با رمز سرخ یا زهرا (س) ، گفت : « باید به دادشان برسیم مرد های مدینه در خواب اند ! ... کوچه ای رهگذر ندارد که ! نخی از چادرش توانسته ، خانه ی کفر را بلرزاند گریه کن تا شفاعتت بکند ، امتحانش ضرر ندارد که » • به خیال تو پر کشیدم و بعد ، آمدم که دخیل در بشوم تا رسیدم به کوچه تان دیدم ، آه !... این خانه در ندارد که دست هایم نمی رسد به نخیل ، گله ها را نوشته ام ، اما شهر ما شهر کفتر چاهی ست ، کفتر نامه بر ندارد که پدرم روی تخت خوابیده ، دائما رو به قبله می گوید : شیعه مدیون خطبه های شماست ، یک علی بیشتر ندارد که [ دوشنبه 1391/02/04 ] [ 10:58 ] [ امیر توانا ]
چه طور است یک روز را بگذاریم برای شلوغ بازی ِ پسر ها و دختر ها . برای جیغ و هوار کشیدن ، داد زدن ، غیه کشیدن . با زنگوله ها جرینگ جرینگ کردن ، با زنگ ها زینگ و زونگ کردن . عطسه کردن و سکسکه کردن ، سوت زدن و از خنده روده بر شدن . با بوقها بوق زدن ، به قوطی خالی ها لگد زدن . با قاشق رو قابلمه کوبیدن . آواز خواندن و چه چه زدن . ماغ کشیدن و وزوز کردن . شیپور کشیدن و روی طبل کوبیدن . پنجره ها را با تلق و تلوق باز کردن ، در ها را با درق و دروق بستن . با شن کش رو کف اتاق کشیدن . بامته ، مته کردن و با چکش میخ کوبیدن . شلنگ آب را رو سطل آشغال گرفتن. یوهووووووو کشیدن و هورررررا کشیدن و سوت بلبلی زدن . صدای ضبت را تا آخر بلند کردن . توپ را این ور و آن ور کردن و زمین زدن . از دیوار با اسکیت بالا رفتن . با سر و صدا غذا خوردن و هورت کشیدن . هی لمباندن و ملچ ملوچ راه انداختن ، سکسکه کردن و آروغ زدن . مشکلی نیست اصلا و ابدا به شرط این که همه ی این کار ها را یک روز در سال بکنید و بعد از آن بقیه ی سال را آرام بگیرید سر جایتان . ( شل سیلور استاین ، سقوط به بالا ) آخ! چقدر دلم برای خودم تنگ شده . برای آن امیر سابق . همان جوجه شاعری که خیلی ها آدم حسابش نمی کردند . عددی نبود و کسی انتظاری از او نداشت . دلم برای همه چیز تنگ شده . برای دوستان قدیمی برای ... حتی دلم برای زبان محاوره ام هم تنگ شده ........ این روزا حسابی هوس گذشته ها رو کردم . هوس اون موقعی که نمی دونسم به اونی که من مینویسم میگن شعر . به نوشته هایی که خودمم امروز بعد از خوندنشون خندم میگیره . دلم برای اون روزی تنگ شده که با سن کمم توی حرم نبوی می نوشتم :
دلم برای کودکی هام ، لباس های خاکیم ، ماشین پلیسام ، تفنگام ، دفتر نقاشیهام ، کانون که تمام زندگیمو مدیونشم ، شعر خوانی هام ، اردو رفتن ها و بزن و بکوب های پسرونه ، ..... تنگ شده . احساس میکنم که دوس دارم یه آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه . . . . ِ بلند بکشم اما نمی تونم . رفته رفته دارم غرق میشم تو دریایی که خودمم نمی دونم چه جوری سر از اون در آوردم . دریایی دورنگ ، دو رو ، پر از حرف و حدیث و دروغ ... باید برای این که دل کسی و درد نیارم وانمود کنم که زخم زبون هاشونو نمی فهمم . اره من هیچی نمی فهمم ولی اینو خوب می دونم که رشت یه روزی به یه جایی می رسه که دیگه ...... حالا ببینید من کی گفتم ولی باید خوشحال بود بخاطر کسایی که با بودنشون به آینده میشه امید داشت . به کسایی که واقعا دلشون برای شعر میتپه . رضا نیکوکار ، نیما فرقه ، آرش فرزام صفت ، جواد منفرد ،ارش علیزاده و . . . . زیادی غر غر کردم ............یه غزل از من رو پیشکش میکنم به همه و لطفا نظراتونو دریغ نکنید : مجنونم و خو کرده به هرگز نرسیدن با این همه سخت است دل از چون تو بریدن از تو فقط آزردن و هی کوزه شکستن از من همه دل دادن و پا پس نکشیدن بگذار بگویم که چه احساس قشنگی ست با وسوسه ی ماه تو در برکه پریدن از خیره شدن های من و برق نگاهت تا وسعت دنیا را در چشم تو دیدن آن گونه دچارت شده یوسُف که خودش هم افتاده به عاشق شدن وجامه دریدن اعجاز تو مغرورترین ساحره ها را وادارنمودست به انگشت گزیدن تا این که به هر جا ببرد عطر تنت را واداشته ای باد صبا را به وزیدن با چادر گلدار پریشان شده در باد خوب است به دنبال تو یک دشت دویدن امیر توانا
[ پنجشنبه 1391/01/17 ] [ 0:29 ] [ امیر توانا ]
زود زود با دست پر بر می گردم [ چهارشنبه 1390/11/12 ] [ 11:36 ] [ امیر توانا ]
ای در رهای گیسوانت ، باد ، درمانده در بیستونِ سینه ات
، فرهاد درمانده سرّی درون خاندانت
هست بی تردید هر کس به فکر وصفتان
افتاد ، درمانده ای وسعت هر قطره از
خون تو عالمگیر همواره همچون ماه
مجنون تو عالمگیر در انتظارت کودکان تشنه ، بی تابند برگرد اقا که غمت را بر نمی تابند این تشنه بودن ها
جزای بی گناهی نیست پاسخ به مهمان بودن
آخر بی پناهی نیست تنها بدور از خیمه
قدری در میان بگذار حرف دلت را با فرات
اکنون که چاهی نیست خود با لبانی تشنه
مشکت را به دندان گیر سقا ترین ِ کربلا ،
تا خیمه راهی نیست بر شانه هایت بار
هفتاد و دو غم، آقا اما نمی افتد به ابروی تو خم ،آقا بین فرات و خیمه ها ، سعی تو با مشکت ، یاد صفا و مروه می
اندازدم آقا از اسب می افتی،
زمین از اصل می افتد یک کهکشان بعد از تو
می ریزد بهم اقا خورشید هم گاهی بدون
وقفه می بارد تا اینکه سر بر شانه
های ماه بگذارد بی شک خدا ی کربلا
هم خوب می دانست باید علم را تا ابد ، دست که بسپارد دست تو آغاز تمام
غصه خوردن هاست این دستها انگیزه ی
از گریه مردن هاست یک عالم از دست تو
روزی آب خواهد خورد مشک تو روزی کوفه را
در آب خواهد برد امیر توانا - رشت [ پنجشنبه 1390/09/17 ] [ 2:13 ] [ امیر توانا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||